یاسمینیاسمین، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

یــــاسمیــن

اولین دندان یاسمین خانم

صبح روز پنج شنبه 12 اردیبهشت سال 1392 اولین مروارید قشنگ دخترم دقیقاً اولین روز 10 ماهگی درخشید. وای که چه لحظه زیبا و قشنگی بود، البته چند روزی هست که شروع کردی چند تا کلمه هم می گی مثل ( ددر) ، ( ممه) ، بعضی وقتا هم می گی ماما که وقتی اینو گفتی من غش کردم، بابا خیلی حسودیش شده بود هی بهت می گفت بگو بابا بگو بابا، خلاصه دندون در آوردن و صحبت کردنت همزمان با هم بود. چند روز پیش یه عکس ازت گرفتن که خودم هم عین این عکسو وقتی سن و سال شما بودم داشتم که وقتی مامان بهی عکستو دید گفت مژی کوچولوی خودمه برای تولدت پسرعموت که مامانش براش یه تولد خودمونی گرفته بود تیپ زدی که خیلی قشنگ بود دوست دارم ببرمت آتلیه ازت عکس بگیرم ولی دیدم عکسایی...
14 ارديبهشت 1392

روشا خانم دوست جدید یاسمین

مامان یاسمین خانم یه دوست داره که نی نی اون وقتی یاسمین 6 ماهه شد به دنیا اومد و مامانش اسمش گذاشت روشا خانم ، دختر قصه ما وقتی 2 ماه و نیم شد من و یاسمین و بابایی رفتیم خونه دوست مامان تا ببینیمش نی نی قشنگه رو. خلاصه یه روز جمعه عصر رفتیم خونه خاله، وای وای وای چه دختری ، چه عسلی ، شیطون مثل یاسمین خانم، ولی دختر کوچولو کمی گشنه بود و می خواست کمی شیر بخوره، منم چندتا عکس از دوست جدید یاسمین خانم گرفتم، تا یادگاری قشنگی باشه توی وبلاگ یاسمین. اینم عکس روشا خانم روشا جونم انشاالله همیشه شاد و سلامت باشی عزیزم  ...
14 ارديبهشت 1392

سفر به کرمانشاه

عید امسال تصمیم نداشتیم که به مسافرت بریم ، آخه منو بابایی زمانی که نامزد بودیم با هم قرار گذاشتیم هر سال عید به یکی از شهرهای کشور خودمون بریم ، سال اول رفتیم ارومیه ، سال دوم رفتیم یزد، سال سوم که شما تو دل من بودی به خاطر اینکه بریم یه جای خوش آب و هوا رفتیم سرعین، خیلی جای خوبی بود و خیلی هم به ما خوش گذشت. ولی امسال به اصرار بابا تصمیم گرفتیم که به کرمانشاه بریم، خلاصه برای روز 5 فروردین 92 من و شما و بابایی با هواپیما رفتیم کرمانشاه، برای هتل هم رفتیم هتل پارسیان کرمانشاه که مثلاً 5 ستاره بود که اصلاً هتل خوبی نبود چون روز اول که من اونجا غذا خوردم مریض شدم شما هم همین طور .... رفتیم دکتر و تا فردا اونروز که 6 فروردین باشه تو هتل ...
9 ارديبهشت 1392

اولین سیزده بدر یاسمینی

عزیزم سیزده بدرت مبارک، سیزده امسال تصمیم گرفتیم بریم باغ بابایی، آب و هوای خیلی خوبی بود ،شکوفه ها همه باز شده بودند. خیلی زیبا بود شما هم خیلی اونجا رو دوست داشتی به موقع می خوابیدی به موقع بازی می کردی و اصلا گریه نکردی اینقدر اونجا خوب بود که منم دوست نداشتم برگردم، اونروز قرار بود جوجه کباب درست کنیم، منم یه سیخ جوجه برای شما کباب کردم اولین باری بود که می خواستی جوجه کباب میل کنی، با اینکه هنوز دندون نداشتی ولی خوب می جویدی، یه تیکه از جوجه کباب رو هم خوردی، اونروز کلی عکس ازت گرفتم، تو هم بعد این همه عکس و غذا خوابت برد و 2 ساعتی اونجا زیر درختا خوابیدی،خیلی زیبا خوابیده بودی خوشگلم. اونروز اکثر فامیلا بودن که تورو اصلا ندیده بو...
20 فروردين 1392

سال نو مبارک عزیزم

عیدت مبارک دختر گلم دیگه داری بزرگ می شی خانم می شی خوشکل می شی، عید امسال برای من و بابایی یه چیز دیگه ای بود من و بابایی هم بزرگ شدیم، باورت نمی شه هنوز وقتی تو رو می بینم می گم خدایا یعنی این بچه مال ماست، چقدر شیرین، وجودت سرپا شور زندگی به ما داده، نمی دونم چی بگم ولی مطمئنم امسال سال خیلی خیلی خوبی برای ما هستش. این سفره هفت سین رو هر سال می چیدم ولی امسال یه تخم مرغ رنگی بهش اضافه کردم به خاطر شما دختر گلم امیدوار همیشه شاد ، سالم، خوشبخت باشی یاسی جونم شما هیچ وقت تو روز خوابت نمی برد ولی نمی دونم چرا موقعه سال تحویل خوابت گرفته بود، منم همین چوری خواب آلو بردم گذاشتمت سر سفره هفت سین تا موقعه سال تحویل که ساعت 2:35 بعد از ظه...
10 فروردين 1392

نشستن یاسمین

امروز دختر گل من و بابایی برای اولین بار بدون کمک من و وسایل دیگه نشست خیلی وقت بود منتظر دیدن چنین لحظه قشنگی بودم. قربونت برم با اینکه سرماخورده بود و حال نداشت ولی خنده از لباش نمی رفت. قربون خلفت خدا... ...
3 اسفند 1391

هدیه ای از طرف همکاران مامان به یاسمین

دختر قشنگم دیروز که برای هفته سوم بود به اداره می رفتم همکاران اداره حسابی برات سنگ تموم گذاشتن و منو خجالت زده کردن،دیروز همه ساعت 10 صبح تو دفتر خانم دکتر رئیس اداره جمع شدن و با یک جعبه شیرینی و یک کارت هدیه بانگ پاسارگاد به دنیا اومدن شما رو جشن گرفتن، یه شعر خیلی قشنگم برات روی کارتت نوشتن : « گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند بهترین و زیباترین هدیه اش را به شما داد : تولد فرشته کوچکتان مبارک » واقغا از همشون ممنونم ...
30 بهمن 1391

عکس یاسمین و امیر مهدی

قشنگم شما و امیرمهدی 12 روز تفاوت سنی داری امیرمهدی 12 روز از شما بزرگتره ،شما نوه خانواده بابایی هستی و امیرمهدی نتیجه خانواده بابایی دیروز که خونه عمه بزرگه بودیم این عکس خوشگل از شما دوتا گرفتم یادگاری خیلی خوبیه. ...
28 بهمن 1391

ولنتاین مبارک عزیزم

قربون شکل ماهت بشم من و شما تو خونه اونروز تنهای تنها بودیم بابایی هم کمی دیر کرده بود منم که کلا این روزو فراموش کرده بودم ، آماده بودم که بابایی بیاد و کلی ... أره عزیزم زنگ خونه که زده شد شما می دونستی بابات می یاد با کلی هدیه برای شما خیلی شیطونی بابایی وارد شد با 2 تا عروسک خیلی قشنگ برای اینکه عشقشو به شما ثابت کنه رفته بوده دنبال این عروسکای قشنگ.هیچی دیگه آخرشو می دونی مامانی چی می شه دماغ سوخته می شه چون اون برای بابا هیچی نگرفته بود به جز یک بوس کوچولو....  این دوتا عروسک فیلش برای شما بود اسب آبی برای من ولی منم اسب آبی رو از طرف خود هدیه کردم به شما بزرگترین عشق زندگی مامانی و بابایی  ...
28 بهمن 1391